تبليغاتX
از هر دری سخنی ...
هر غزوب جمعهسه شنبه یکم مرداد 1387 7:3

« هر غروب جمعه »

 

بي تواين چشماي خسته ام حتي يه شب نمي خوابه

تو شب بلند يلدا لحظه هام در تب و تابه

بي تو چشماي ستاره مث شمعي بي فروغه

قصه ادم و حوا به خدا بي تو دروغه

بي تو اون ماهي قرمز تو كوير تشنه مي مونه

هيچ قناريي تو دنيا ديگه آواز نمي خونه

بي تو اقيانوس و دريا ، تن مي دن به رسم مرداب

اون گلاي زرد نرگس مي مونن هميشه تو خواب

بي تو خورشيد پشت ابرا مي مونه هميشه خاموش

اون غروب سرد پاييز مي شه تا ابد فراموش

بي تو زندوني تنهام

توي اين قفس اسيرم

تو سكوت و بي قراري

به خدا من كه مي ميرم

بي تو هر غروب جمعه مي شينم تو كنج ايوون

جون مي ده پرنده ي  دل زير دونه هاي بارون


نوشته شده توسط الهام | موضوع: | لینک |
دوشنبه سی و یکم تیر 1387 7:41

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

 و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

 و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ ، تو ای بانوی شب های غزل خوانی

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می ماند

خداحافظ ،بدون من یقین دارم که می مانی

 


نوشته شده توسط الهام | موضوع: | لینک |
دوشنبه ششم فروردین 1386 23:59

 

يكي نبود ، هيچكي نبود   * خدا هم يه جائي رفته بود

يه قاصدك چشم انتظار * نخواست بره سر قرار

اونشب دلش گرفته بود

از هر چي باد بريده بود

برگشت يه سر گذشته ها * بين همه تنهائي ها

تو خاطراتش يك بار * يك پاييز سرد و تار

خبر واسه خدا داشت

هق هق بي صدا داشت

ديدش خدا نشسته * غمش گلوشو بسته

رفت و نشست رو شونه اش  * يه بوسه زد رو گونه اش

خدا اومد حرف بزنه

از عاشقي دم بزنه

بغض اش يهو تركيد * اشكاش زمينو بوسيد

مگه خدا عاشق مي شه ؟

آره خدا عاشق بود

مجنون بود وليلي بود

اما عشقش هوس نيست

ساده بگم

راستش بي معرفت نيست

قاصدك گفت خسته شدي ؟

فرهاد بي تيشه شدي ؟

خوب مي دونم

همين روزاس كه ديگه

بري يه جاي ديگه

همه رو تنها مي زاري

كاري هم باهاشون نداري

حالا وقتش رسيده

من كه برم عشق مي ميره

مي دوني چي جاشو مي گيره؟

قحطي سر مستي مياد

سرماي بد عهدي مياد

گرماي قهر و كينه

بهار مي ره تو پيله

آره

خيلي عجيبه

خدا همون شب رفتش

قاصدك همون جا موندش

حالا ديگه

همه مي دونيم...

 

عيدتون مبارك 

 

همراه با امدن بهار سالي پر از نيكبختي برايتان آرزومندم

 


نوشته شده توسط الهام | موضوع: | لینک |
سلام به شما بیننده ی عزیزشنبه پانزدهم مهر 1385 6:43

 

 

سراب ارزو

 

دل من ز تابناکی به شراب ناب ماند

 

نکند سیاهکاری ، که به آفتاب ماند

 

نه زپای می نشیند ، نه قرار می پذیرد

 

دل اتشین من بین ، که به موج آب ماند

 

زشب سیه چه نالم ؟ که فروغ صبح رویت

 

به سپیده سحرگاه وبه ماهتاب ماند

 

نفس حیات بخشت ، به هوای بامدادی

 

لب مستی آفرینت ، به شراب ناب ماند

 

نه عجب اگر به عالم اثری نماند از ما

 

که بر آسمان نبینی اثر از شهاب ماند

 

« رهی » از امید باطل ، ره ارزو چه پویی ؟

 

که سراب زندگانی به خیال و خواب ماند ...

 

% % % % % % % % % % % %

سراپا اتشم

تا قیامت می دهد گرمی به دنیا آتشم ، آفتاب روشنم ، نسبت مکن با اتشم

شعله خیزد از دل بحر خروشان ، جای موج

گر بگیرد یک نفس در هفت دریا آتشم

چیست عالم ؟

آتشی با آب و خاک آمیخته ، من نه از خاکم نه از آبم ، که تنها آتشم

شمع لرزان وجودم را ، شبی آرام نیست

روزها افسرده ام چون آب و شبها اتشم

اشک جانسوزم ، اثرها چون شرر باشد مرا

قطره آبم به چشم خلق ، اما آتشم

در رگ و در ریشه ی من این همه گرمی زچیست ؟

شور عشقم ،  یا شراب کهنه ام ، یا آتشم ؟

از حریم خواجه شیراز می آیم ، رهی

پای تا سر مستی و شورم ، سراپا آتشم

....


نوشته شده توسط الهام | موضوع: | لینک |
چشمه دختران پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 14:59

باز دستی در وجودم زنگ زد،یک نفر امد دلم را رنگ زد

باز گل دردیدگانم می دود،باز شبنم بر زبانم میرود

یک نفر امد دلم را باز کرد،روح من را محو چشم انداز کرد

امد وبر دامن من دانه ریخت،در نگاهم بیشه ای پروانه ریخت

گفت باید صورتی باشد تنم،گل کند داوودی پیراهنم

دور پیچکهای دستم نرده زد،گونه های گریه ام را پرده زد

گفت باید چشم تو ابی شود،افتاب زود مهتابی شود

بی وضو هرگز نباشی در شراب،بی تبسم بر نگردی از کتاب


نوشته شده توسط الهام | موضوع: | لینک |

درباره

سلام
من الهام هستم دانشجوی رشته شیمی از دانشگاه شاهرود ... امیدوارم در کنار شما ساعت های خوب و خوشی داشته باشم
با نظرات خوبتون منو راهنمایی کنید .

به آنان گفتم
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنان که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ
در کف دست زمین
گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

پیوندها

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM

کدهاي موزيک براي وبلاگ

Tarfandestan