سراب ارزو
دل من ز تابناکی به شراب ناب ماند
نکند سیاهکاری ، که به آفتاب ماند
نه زپای می نشیند ، نه قرار می پذیرد
دل اتشین من بین ، که به موج آب ماند
زشب سیه چه نالم ؟ که فروغ صبح رویت
به سپیده سحرگاه وبه ماهتاب ماند
نفس حیات بخشت ، به هوای بامدادی
لب مستی آفرینت ، به شراب ناب ماند
نه عجب اگر به عالم اثری نماند از ما
که بر آسمان نبینی اثر از شهاب ماند
« رهی » از امید باطل ، ره ارزو چه پویی ؟
که سراب زندگانی به خیال و خواب ماند ...
% % % % % % % % % % % %
سراپا اتشم
تا قیامت می دهد گرمی به دنیا آتشم ، آفتاب روشنم ، نسبت مکن با اتشم
شعله خیزد از دل بحر خروشان ، جای موج
گر بگیرد یک نفس در هفت دریا آتشم
چیست عالم ؟
آتشی با آب و خاک آمیخته ، من نه از خاکم نه از آبم ، که تنها آتشم
شمع لرزان وجودم را ، شبی آرام نیست
روزها افسرده ام چون آب و شبها اتشم
اشک جانسوزم ، اثرها چون شرر باشد مرا
قطره آبم به چشم خلق ، اما آتشم
در رگ و در ریشه ی من این همه گرمی زچیست ؟
شور عشقم ، یا شراب کهنه ام ، یا آتشم ؟
از حریم خواجه شیراز می آیم ، رهی
پای تا سر مستی و شورم ، سراپا آتشم
....